
غزل های پریشان (علی رضا رحمانی)مجوعه غزلیات و اشعار علی رضا رحمانیحس بهار حس بهار می وزد از زندگی به منهر روز جلوه می کند از دشت شادیان آوای گرم مولوی از دور می رسداز اولین تمدنم از بلخ باستان صلصال گرچه از این شهر رفته استشهمامه زنده است، در آغوش بامیان از تکه تکه های تنم، جان گرفته استانگار فاریاب و بدخشان و جوزجان تاریخ زنده می شود از کابل کهناز کندهار و غزنی و پنجشیر و طالقان ما نسل بوعلی و سنایی و شیخ جامخوشحال خان و بزرگان این جهان ما پیرو حقیقت مطلق، کتاب حقایاک نعبد شب و روز است بر زبان ...
ادامه مطلب
ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﻭ ﺳﺎﺣﻠﺶ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺝ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ و ﻓﻘﻂ ﻏﺼﻪ ﺣﺎﺻﻠﺶ ﺣﺘﯽ ﻫﻼﻝ ﻣﺎﻩ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﭼهره ای ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﮐﺎﻣﻠﺶ بغض از گذشته های غم انگیز در گلو ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﮐﻬﻨﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩ ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﻧﺶ ﯾﮏ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺣﺪ ﻓﺎﺻﻠﺶ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﺧﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﻏﺎﻓﻠﺶ ﻋﻤﺮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ...
ادامه مطلب